دیوانه مهتاب
عشق وعاشقی
مردی مقابل گل
فروشی ايستاد. او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر ديگری بود سفارش دهد تا
برايش پست شود. وقتی از گل فروشی
خارج شد ٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود و گريه می کرد. مرد نزديک
دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه می کنی ؟ دختر گفت : می
خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت با من
بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی. وقتی از گل فروشی
خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت. مرد
به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نيست! مرد ديگرنمی
توانست چيزی بگويد٬ بغض گلويش را گرفت و دلش شکست. طاقت
نياورد به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کيلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد.
دلم تنگ است 


نمیدانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی
نمیدانم
...
پریشان حالم و بی تاب می گریم
و قلبم بی امان محتاج مهر توست
نمیدانم چه غمگین رهسپار لحظه های بی
قرارم من
و معصومانه می جویم پناه شانه هایت را
که شاید اندکی آرام گیرد دل
دلم تنگ است و تنهایی به لب می آورد
جانم
بیا تا با تو گویم از هیاهوی غریب دل که
بی پروا
تلنگر میزند بر من و میگوید به من نزدیک
نزدیکی"
| قالب ساز وبلاگ سید محمد |


