دیوانه مهتاب
عشق وعاشقی
روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت:
"خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به
سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت،
درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود،
که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند
بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در
دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای
بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود
را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين
دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و
قاشق را در دهان خود فرو ببرند علي انساني آزار داده انــد بســـي در جـــــوانـــي ام بـي زار از جـوانـــي و از زنــــدگانـــــي ام جانانه ام چو رفت، چرا جان نمي رود؟ اي مرگ! همتي! كه به جانان رساني ام هرشب به ياد ماه رخت تا سحر گهــان هر اختري اســـت، شاهــد اخترفشاني ام بر تيرهاي كينه سپر گشــت ســــينه ام آرم گـــواه، پيش تـــو، پشت كمـــاني ام ياري زمرگ مي طلبم، غربتـم ببيـــن امـــت پس ازتــو كرد عجب قدرداني ام! موي سپيد وفصل جواني، خبـردهـــد كزهـــجرخود به روز سيه مي نشاني ام ديوار مي كنـــد كمكـم، راه مــي روم ديــــگرمــــپرس حــال مــن وناتواني ام سوزنده تر زآتش غم، غربت علي (ع) است اي مرگ، مانده ام كه توازغم، رهاني ام
مردی مقابل گل
فروشی ايستاد. او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر ديگری بود سفارش دهد تا
برايش پست شود. وقتی از گل فروشی
خارج شد ٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود و گريه می کرد. مرد نزديک
دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه می کنی ؟ دختر گفت : می
خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت با من
بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی. وقتی از گل فروشی
خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت. مرد
به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نيست! مرد ديگرنمی
توانست چيزی بگويد٬ بغض گلويش را گرفت و دلش شکست. طاقت
نياورد به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کيلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد.
دلم تنگ است 
مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و
عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: "تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است"،
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق
قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند
اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و
چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"،
خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها
ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق
قبل تنها به خودشان فکر می کنند!"





نمیدانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی
نمیدانم
...
پریشان حالم و بی تاب می گریم
و قلبم بی امان محتاج مهر توست
نمیدانم چه غمگین رهسپار لحظه های بی
قرارم من
و معصومانه می جویم پناه شانه هایت را
که شاید اندکی آرام گیرد دل
دلم تنگ است و تنهایی به لب می آورد
جانم
بیا تا با تو گویم از هیاهوی غریب دل که
بی پروا
تلنگر میزند بر من و میگوید به من نزدیک
نزدیکی"
| قالب ساز وبلاگ سید محمد |

